تبليغاتX
اوستای نگاه

اوستای نگاه

شعر

بی راهه

عشقی ممنوع

چراغ زنبوری میان کوچه ای تاریک

وتندیسی که هرگز قاب نشد.

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:1 توسط حمیده باغبان | |

کنج ویرانه های هوس آشفته شدی واحساس را همانند مترسکی به دار کشیدی بعد از قلبم گورهای کهنه را شکافتی ومن فقط انتظار کشیدم که روزهای سیاه ترسیم شده را پاک کنم وحالا تنهایی ام زخمی ست که هر روز به من پوزخند میزند
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 9:58 توسط حمیده باغبان | |

هیچ می شوم

هیچ.

یک نقطه کور میان تاریکی

وقلبم گورستانی پر از واژه های مسموم

مثل احساس رم کرده اسبی

که حیران

حیران

به بداقبالی هایش می خندد

وازپلکان بدبختی هایش بالا می رود

آنقدر بالا که جایی برای ماندن نیست

واین منم که دوباره هیچ می شوم

هیچ.

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 20:49 توسط حمیده باغبان | |

قدم هایی گنگ سوی مقصدی نامعلوم

و ویولونی زنگ زده که سمفونی تلخ تاریکش

خاطراتی مبهم را درانگشت هایم جستجو میکند

وبعد نتی ناخوانا

که چشم هایم را خیره میکرد به دور دست هایی که نافرجام بود

وحالا من می مانم گنگی قدم هایم

وخاطراتی که نت شان پیدا نشد.

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:30 توسط حمیده باغبان | |

هبوط میکنم مثل سیبی

ازآسمان هفتم چشمهایت

سقوط هیچ وقت بی معنا نمی شود

وقتی حصار پاییز را دور آن قلب یخی کشیده ای

من یک نقطه کور مبهم شده ام

تا که هست این حصار پاییز

این قلب یخی .........

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 8:38 توسط حمیده باغبان | |

از کدام بام این شهر افتاده ای ؟

که اینقدر پلک هایت سنگین است !

راستی دیروز کلاغ ها خبر آوردند

که چراغ های رابطه تاریکند

ومرا به مهمانی گنجشک ها نخواهند برد

تو از کدام تباری که این چنین مبهمی ؟

چشم هایت را بیشتر باز کن

من به مهمانی گنجشک ها نخواهم رفت.........

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 8:5 توسط حمیده باغبان | |

پرگار می شوی دور میزنی مرا

من میان ردیف وقافیه غزلها می پوسم

شبیه مارهای زخمی شده ام

منگنه می شود بهم سلول های خاکستری مغزم

من از بازماندگان قوم تاتارم

ردیف قافیه بیاور برایم

نگذار این واژه های تلخ به خاک سیاه بنشاندم...

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 12:52 توسط حمیده باغبان | |

طوفان سنجاقک ها در راه است

وتو ماموت ها را برای جاده هایی

میخواهی که بی سرانجامند

برای چشم هایی که در انتظارند

ومن آرزو کردم که ای کاش

تو طوفان سنجاقکها

وانقلاب دلم را درک کنی

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 8:23 توسط حمیده باغبان | |

با مداد مدیترانه ای ام

سجاده احساس روی

روی بالهای شاپرک کشیدم

تا تمام رازهای صورتی جهان را

برملا کنم

و

عشق را از چشمان چکاوکی رو به آسمان بردم

بدون اینکه به عشق چشمان چکاوک فکر کنم

قبل از طلوع فجر

زیر طاق آسمان هفتم پوسیدم....

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 21:32 توسط حمیده باغبان | |

وجود من به انقضا می رسد

وتو نمی دانی شبها پی پری دریایی کوچکی می روم

که گیسوان مرا با آب باتلاق عاطفه

خواهد شست

واندوهم را پشت پلکانم

پنهان خواهد کرد

ومن درجستجوی دستانی

که احساس نیلوفرآبی را درک کند

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 16:24 توسط حمیده باغبان | |

Design By : Night Melody