شعر
عشقی ممنوع چراغ زنبوری میان کوچه ای تاریک وتندیسی که هرگز قاب نشد. هیچ. یک نقطه کور میان تاریکی وقلبم گورستانی پر از واژه های مسموم مثل احساس رم کرده اسبی که حیران حیران به بداقبالی هایش می خندد وازپلکان بدبختی هایش بالا می رود آنقدر بالا که جایی برای ماندن نیست واین منم که دوباره هیچ می شوم هیچ. و ویولونی زنگ زده که سمفونی تلخ تاریکش خاطراتی مبهم را درانگشت هایم جستجو میکند وبعد نتی ناخوانا که چشم هایم را خیره میکرد به دور دست هایی که نافرجام بود وحالا من می مانم گنگی قدم هایم وخاطراتی که نت شان پیدا نشد. ازآسمان هفتم چشمهایت سقوط هیچ وقت بی معنا نمی شود وقتی حصار پاییز را دور آن قلب یخی کشیده ای من یک نقطه کور مبهم شده ام تا که هست این حصار پاییز این قلب یخی ......... که اینقدر پلک هایت سنگین است ! راستی دیروز کلاغ ها خبر آوردند که چراغ های رابطه تاریکند ومرا به مهمانی گنجشک ها نخواهند برد تو از کدام تباری که این چنین مبهمی ؟ چشم هایت را بیشتر باز کن من به مهمانی گنجشک ها نخواهم رفت......... من میان ردیف وقافیه غزلها می پوسم شبیه مارهای زخمی شده ام منگنه می شود بهم سلول های خاکستری مغزم من از بازماندگان قوم تاتارم ردیف قافیه بیاور برایم نگذار این واژه های تلخ به خاک سیاه بنشاندم... وتو ماموت ها را برای جاده هایی میخواهی که بی سرانجامند برای چشم هایی که در انتظارند ومن آرزو کردم که ای کاش تو طوفان سنجاقکها وانقلاب دلم را درک کنی سجاده احساس روی روی بالهای شاپرک کشیدم تا تمام رازهای صورتی جهان را برملا کنم و عشق را از چشمان چکاوکی رو به آسمان بردم بدون اینکه به عشق چشمان چکاوک فکر کنم قبل از طلوع فجر زیر طاق آسمان هفتم پوسیدم....
| Design By : Night Melody |


